پریشان
سیاهی چشمانت
چادر مخملی شب را
بر سر روشنی روزم
افکند
و موج نگاهت
چون سونامی
زندگی مرا
در هم پیچید
و حالا
احوالم
همچون گیسوانت
پریشان است .
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 11:51 توسط محزون
|
سیاهی چشمانت
چادر مخملی شب را
بر سر روشنی روزم
افکند
و موج نگاهت
چون سونامی
زندگی مرا
در هم پیچید
و حالا
احوالم
همچون گیسوانت
پریشان است .
تا به قول شاعر
عشق را دریابم.
سیلی باد بسی محکم بود .
گونه هایم سرخ
خیس شد جسم و تنم .
چشم هایم کم سو
رد پاها گم شد.
وه چه کابوس بدی می دیدم.
از میان بستر تا سر حوض حیاط
پر تشویش بودم
و در آن لحظه ی نیک
هر دو چشمم به جهان بینا شد .
هرکجا باشی
زیر باد و باران
یا میان صحرا
در کنار دریا
در دل جنگل و کوه ،
عشق را باید جست
در میان دل خود .
غلامحسین فرهادی (محزون)