پریشان

سیاهی چشمانت

چادر مخملی شب را

بر سر روشنی روزم

افکند

و موج نگاهت

چون سونامی

زندگی مرا

در هم پیچید

و حالا

احوالم

همچون گیسوانت

پریشان است .

عشق را باید جست

زیر باران رفتم

تا به قول شاعر

عشق را دریابم.

سیلی باد بسی محکم بود .

گونه هایم سرخ

خیس شد جسم و تنم .

چشم هایم کم سو

رد پاها گم شد.

وه چه کابوس بدی می دیدم.

از میان بستر تا سر حوض حیاط

پر تشویش بودم

و در آن لحظه ی نیک

هر دو چشمم به جهان بینا شد .

هرکجا باشی

زیر باد و باران

یا میان صحرا

در کنار دریا

در دل جنگل و کوه ،

عشق را باید جست

در میان دل خود .

غلامحسین فرهادی (محزون)

من و تو

دفتر شعر دلم غارت شد

دو کلام مانده از آن

من و تو

من ِ تنها اسیر غم و درد

تو ولی غرق سرور

در کنار سارق .

غلامحسین فرهادی ( محزون )