رفتی
پشت پنجره نشستم روبروم یه منظره بود
با یه بغض نشکسته که هنوز تو حنجره بود
روبروم یه گله گنجشک که با همدیگه می خونن
حتی اونا هم می دونن که باید با هم بمونن
اما تو رفتی ورفتی پشت سر نگا نکردی
با خودت یه ذره فکر کن با این دل چها نکردی
پشت پنجره همونجا بغضو تو گلوم شکستم
به امید روز فردا - که بیایی - من نشستم
همه دلخوشیم به اینه که هنوز عاشقت هستم
بیا برگرد نازنینم حرمت دلو شکستم
اما تو اون روز که رفتی نشون از وفا ندیدم
نمیخوام دیگه بمونم تیغو رو رگام کشیدم
فقط تو لحظه ی مردن خواهشم اینه نگام کن
واسه ی اول و آخر از ته دلت صدام کن
غلامحسین فرهادی ( محزون )
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:21 توسط محزون
|